کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – کسی دوروبرم نمی‌میرد

مژده مواجی – آلمان

کارین به‌محض پیاده‌شدن از قطار در ایستگاه، زنی را دید که از کابین دیگری پیاده می‌شد. به نظرش آشنا آمد. یک لحظه ایستاد. چشم‌هایش را تنگ کرد و پیشانی‌اش چین افتاد. خودش را به او رساند و نزدیک‌تر که شد، به چهرهٔ او که داشت به موبایلش نگاه می‌کرد، خیره شد. زن انگار که سنگینی نگاه کارین را روی صورتش احساس کرده باشد، سرش را بلند کرد. در یک لحظه هر دو به هم چشم دوختند، با چشم‌های گشادشده اسم یکدیگر را صدا زدند.
– پترا؟
– کارین؟

هر دو همدیگر را بغل کردند. کارین لبخندزنان گفت: «چه غافلگیر شدم. خیلی وقت بود که تو را ندیده بودم.»
– سال‌ها از آخرین دیدارمان می‌گذرد. 

کارین به پترا خیره شد و گفت: «شاید تو هم امروز داری به مراسم خاک‌سپاری رالف می‌روی؟»

پترا دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: «همین‌طور است. ما هر دومان او را می‌شناسیم. چه اتفاق جالبی. الان داشتم روی موبایلم آدرس قبرستان را پیدا می‌کردم. تو می‌دانی کجاست؟»

کارین دستش را روی شانهٔ پترا گذاشت و گفت: «آدرسش را می‌دانم. با هم برویم.» 

با هم ایستگاه قطار را پشت سر گذاشتند، به آن‌طرف خیابان رفتند و در پیاده‌رو کنار همدیگر قدم برداشتند. 

پترا گفت: «از ایمیل‌هایِ خبرنامهٔ اهلِ قلم که برایم می‌آید، خبردار شدم که رالف فوت کرده است. برایم غیرمنتظره بود. هنوز سنش به هفتاد نرسیده بود، هم سن و سال خودمان.»

– من با رالف و خانوده‌اش در ارتباطم. او را بعد از عمل قلب برای سه هفته به آسایشگاه فرستادند تا با بهبودی کامل به خانه برگردد، اما متأسفانه همان‌جا قلبش باز دچار مشکل شد و فوت کرد.

پترا از پهلو به کارین نگاه کرد و گفت: «بیچاره رالف! من که با افراد خیلی کمی ارتباط دارم. رالف را هم از کانون اهل قلم می‌شناسم. آنجا گاهی هم‌صحبت می‌شدیم.»

در مسیری که می‌رفتند، افرادی از کنارشان رد می‌شدند که دسته‌گل به دست داشتند. کارین با سرش به آن‌ها اشاره کرد و گفت: «به نظر می‌رسد که افراد گل‌به‌دست هم به مراسم خاک‌سپاری رالف می‌روند.»

پترا نگاهی به دسته‌گلی که در دست کارین بود، انداخت و گفت: «چه دسته‌گل زیبایی داری. من اصلاً فراموش کردم و یادم نبود که برای مراسم گل با خودم بیاورم.» بعد مکثی کرد و ادامه داد: «خوب شد که تو این قبرستان را می‌شناسی. من اصلاً به یاد ندارم پایم به قبرستان‌های شهر رسیده باشد.»

کارین همان‌طور که به در ورودی قبرستان نگاه می‌کرد، گفت: «خیلی از افراد نزدیکم اینجا دفن شده‌اند و گاهی می‌آیم اینجا و قدم می‌زنم.»

پترا به او نگاه کرد و گفت: «تا آنجا که یادم می‌آید کسی دوروبر من نمی‌میرد که گذارم به قبرستان افتاده باشد!»

کارین لحظه‌ای ایستاد و با چشم‌های گشادشده و ابروهای بالاکشیده‌شده رو به او گفت: «چه خوب!»

ارسال دیدگاه